بس است !
می خواهم به خانه بروم
این لباس زندان را از تنم در آورم
و نمایش را ترک کنم
اما در این بند انتظار می کشم
چون می خواهم بدانم
آیا تمام این ایام گناهکار بوده ام ؟

پ ن :

هاید پارک زیر باران

دختر چند بار سی‌دی را پشت و رو کرد و سعی کرد نوشته‌های ریز روی جلد را بخواند. مرد کنارش ایستاد و به ویترین سی‌دی ها نگاه کرد.
- خانم معذرت می‌خوام.
دختر فروشنده عینکش را از بالای یکی از طبقات که نوارهای کاست کنار هم چیده شده بودند برداشت.
- بله بفرمایید.
مرد دستش را بطرف ویترین شیشه ای سی‌دی ها دراز کرد.
- یه کار از پاوارتی می‌خواستم. اگر کنسرت هاید پارک سال ۹۱ باشه که خیلی عالی می‌شه.
دختر فروشنده به تی‌شرت چسبان مشکی مرد و شال گردن کرم رنگش نگاه کرد.
- ببخشید. باید فردا صبح بیایید. مسئولش رفته.
- یعنی هیچ راهی نداره؟
- دیر اومدید. منم کلید قفسه اش رو ندارم. ولی اگر بخواهید می‌تونم بهتون کاست بدم.
مرد دنباله شالش را که پایین افتاده بود روی شانه اش انداخت.
- نه، ممنونم. دستگاهش رو ندارم.
آرام نوک انگشتهایش را روی میز شیشه ای زد و چرخید طرف در. دختر فروشنده زیر چشمی‌ به دختر نگاه کرد که آرام روی جلد پلاستیکی سی‌دی دست می‌کشید.
- آقا.
مرد برگشت و به دختر که بند عینک را از روی سرش رد می‌کرد نگاه کرد.
- اگر این خانم سی‌دی رو نخوان شما می‌تونید سی‌دی رو ببرید.
مرد یک قدم بطرف دختر برداشت.
- کدوم کارشه؟
دختر دوباره به رو جلدی که پر از خطهای موازی سیاه و سفید بود، نگاه کرد.
- دقیقاً نمی‌دونم.
مرد دستش را دراز کرد. دختر دستش را عقب کشید.
- ولی من می‌خوامش.
مرد سرش را پایین انداخت.
- حیف شد. امشب می‌خواستم حتما یه کار از پاوارتی بگیرم.
سرش را بلند کرد و به چشم‌های دختر خیره شد.
- ممکنه که شما فردا بیایید و یه سی‌دی دیگه بخرید؟ من حاضرم پول سی‌دی که فردا می‌خرید رو هم بهتون بدم.
دختر صورتش را برگرداند و رفت طرف صندوق. مرد دنبالش راه افتاد.
- ببینید، منظور بدی نداشتم. فقط می‌خواستم برای اینکه دارید بهم کمک می‌کنید، منم …
دختر برگشت و دستش را بالا آورد.
- دیگه چیزی نگید. من خودم این سی‌دی رو می‌خوام.
مرد شانه‌هایش را بالا آورد و بعد دست‌هایش را کنار شلوار جین تیره اش کوبید. دختر فیشی را که دختر فروشنده برایش نوشته بود، به مسئول صندوق داد و پول سی‌دی را حساب کرد. از در فروشگاه بیرون آمد و توی تاریکی به پیاده رو نگاه کرد. چراغ‌های فروشگاه، پشت سرش خاموش شد. توی ماشین نشست و شیشه‌ها را پایین کشید. آرام حرکت کرد. مرد را دید که از جلوی کیوسک روزنامه فروش رد می‌شد. پشت چراغ قرمز ایستاد. صدای ضبط ماشین کناری توی خیابان پیچیده بود. به اعداد چراغ قرمز که هر لحظه کمتر می‌شدند نگاه کرد. مرد پشت خط عابر پیاده ایستاده بود. دختر سرش را خم کرد و از بالای شیشه نیمه پایین آمده به مرد که صورتش را توی شال گردن پنهان کرده بود نگاه کرد.
- آقا.
چراغ سبز شد و ماشین ها حرکت کردند. مرد راه افتاد و از جلوی ماشین‌های ایستاده رد شد. دختر آرام حرکت کرد و دوباره صدایش کرد. مرد برگشت و به داخل ماشین نگاه کرد. دختر با انگشت طرف دیگر چهارراه را نشان داد. مرد از چهارراه رد شد و کنار شیشه ماشین دختر خم شد. دختر روسری را که روی شانه اش افتاده بود روی موهای های لایت شده قهوه ای اش کشید.
- من یه جای دیگه بلدم که اگه باز باشه می‌تونید سی‌دی پاوارتی بخرید.
مرد چیزی نگفت. ریش مشکی بلندش از زیر شال گردن بیرون زده بود.
- منظورم اینه که … یعنی می‌تونم ببرمتون تا سی‌دی که می‌خواید بخرید.
مرد شال گردنش را از روی دهانش کنار زد.
- خیلی لطف می‌کنید.
در ماشین را باز کرد. دختر سریع کیفش را برداشت و روی صندلی عقب گذاشت. مرد سوار شد و در را بست. بند نقره ای ساعت زن، هر چند لحظه، توی روشنایی چراغ خیابان برق می‌زد.
- احتمال می‌دید که باز باشه؟
دختر برگشت و خیره به مرد نگاه کرد.
- جایی که سی‌دی می‌فروشه رو می‌گم.
- آها، دقیقاً نمی‌دونم. امیدوارم که باز باشه.
- من هم همین‌طور.
و لبخند زد. خط آنکادر شده ریش، روی گونه اش، کشیده شد. دختر پشت صف طولانی ماشین‌ها ایستاد.
- چه ترافیکی شده.
- راه زود باز می‌شه. یه ایست بازرسی جلوتر هست که ماشین‌ها رو می‌گردن، ولی زیاد طولش نمی‌دن.
- برای دختر پسرا؟
- نمی‌دونم، شاید. شب‌های جمعه این‌طوریه. بعضی وقتا که تا اونور تجریش هم ترافیک می‌ره.
پسر جوانی که کنار تابلوی عبور ممنوع ایستاده بود با تابلوی توی دستش به ماشین جلویی علامت داد که کنار خیابان بایستد.
- می‌شه شال رو از جلوی صورتتون بزنید کنار. ممکنه شک کنن.
مرد شال را از بالای سرش رد کرد و روی پایش گذاشت. پسر جوان کمی‌ خم شد و داخل ماشین را نگاه کرد. مرد به ریش تازه درآمده اش که بعضی قسمت‌ها فرهای ریزی خورده بود نگاه کرد. پسر اشاره کرد. از کنار چند مامور دیگر گذشتند. مرد شال را دور گردنش انداخت. دختر نگاهش کرد.
- برای وسط شهریور یه کم زود نیست؟
مرد دست کشید روی دنباله ریش ریش شال.
- از خونه که می‌اومدم حس کردم یه بادی میاد. به سرما حساسم.
دختر کنار خیابان ایستاد و به تابلوی سفید بزرگ بالای مغازه ای نگاه کرد.
- تعطیله.
مرد زیر لب زمزمه کرد.
- دارینوش.
- این‌جا تنها جایی بود که به فکرم می‌رسید.
مرد در را بازکرد.
- ممنونم برای کمکتون.
- می‌تونم برسونمتون خونه.
مرد یکی از پاهایش را بیرون گذاشت.
- نه، ممنون. اون‌وقت مجبورید تمام این راهی که اومدید رو برگردید.
- مسئله ای نیست. من هم باید برگردم. تازه هرچی دیرتر برگردم بهتره.
مرد خیره نگاهش کرد.
- از خونه زدم بیرون. برای قهر. هر چی دیرتر برم به نفعمه.
مرد سوار شد. دختر دور زد و با سرعت توی سربالایی خیابان گاز داد. مرد به پوستر فیلم‌های سر در سینمایی که سمت دیگر خیابان بود نگاه کرد. دختر کیفش را از صندلی عقب برداشت و سی‌دی را از داخل کیف به مرد داد.
- من فردا یکی دیگه می‌خرم.
مرد چراغ سقفی ماشین را روشن کرد و روی سی‌دی را خواند.
- کنسرت جام ۹۰ ایتالیاست.
چراغ را خاموش کرد.
- چه روزی بود … پاوارتی با دومینگو و کاره راس محشر کردن. مردم تا یک ساعت بعد از کنسرت داشتن دست می‌زدن.
- پس سی‌دیه خوبیه؟
- یکی از بهترین کنسرت‌های اپرای دنیاست.
قاب سی‌دی را توی دستش فشار داد و روی صورت پاوارتی دست کشید.
- صداش شاهکار بود. شاهکار.
دختر نگاهش کرد. موهای صورتش تک و توک سفید شده بود. مرد صورتش را برگرداند و به بیرون خیره شد.
- با کی قهر کردی؟
دختر چند بار بوق زد و از ماشین جلویی سبقت گرفت. مرد شیشه را تا آخر پایین کشید و دستش را روی لبه در گذاشت.
- نباید می‌پرسیدم؟
روسری دختر دوباره روی شانه اش افتاده بود.
- با شوهرم.
دسته راهنما را زد و به راست پیچید.
- سر هیچی دعوامون شد. همیشه سر هیچی دعوامون می‌شه.
برگشت و به مرد لبخند زد.
- امروز سر چه هیچی ای دعواتون شده بود.
- از بعد از ظهر که فهمید پاوارتی مرده گریه می‌کرد. نشسته بود جلوی تلویزیون و زار می‌زد.
مرد آب دهانش را قورت داد.
- خب ممکنه خیلی ها برای مردنش گریه کرده باشن.
- می‌دونم، ولی خب … خسته شدم … خسته شده بودم.
ساکت شد و با انگشت کوچک، کنار چشمش را پاک کرد.
- من سر خیابون بعدی پیاده می‌شم.
دختر پیچید توی خیابان.
- تا دم خونه می‌رسونمتون.
- پس این کوچه سمت چپ رو هم برو داخل.
دختر جلوی خانه ای که مرد نشان داد ایستاد. مرد پیاده شد و سی‌دی را روی داشبورد گذاشت.
- ممنون، واقعا لطف کردی. اصلا انتظار نداشتم کسی یه همچین کاری کنه.
دختر سی‌دی را برداشت و بطرف مرد دراز کرد.
- ببریدش. من صبح یکی می‌خرم.
- حرفش رو هم نزن. اینو برای آشتی گرفتی. حتما باید ببریش.
- معمولاً اینقدر زود آشتی نمی‌کنیم. یه چند روزی طول می‌کشه تا اوضاع عادی شه.
- با اینحال من نمی‌تونم قبول کنم.
دختر سی‌دی را روی صندلی عقب پرت کرد و دنده را عوض کرد. نور سفید چراغ‌های عقب، کوچه نیمه تاریک را روشن کرد.
- هر جور که راحتی.
مرد دستش را بلند کرد و بلند گفت.
- من یه پیشنهاد بهتر دارم.
دختر ترمز کرد و دنده را خلاص کرد. مرد چند قدم بلند تا کنار ماشین برداشت.
- اگر چند لحظه صبر کنی آهنگ ها رو کپی می‌کنم و سی‌دی رو برمی‌گردونم.
دختر ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. خم شد و سی‌دی را از صندلی عقب برداشت. مرد روی کاپوت خم شد و سی‌دی را از دختر گرفت. سریع تا جلوی در کوچک قهوه ای خانه رفت و در را باز کرد. دستش را دراز کرد و چراغ کوچک بالای در را روشن کرد.
- اگر فکر می‌کنی که بهتره دیرتر بشه، بیا تو.
- ممنون، منتظر می‌مونم.
مرد که داخل خانه شده بود دست‌هایش را به چهارچوب گرفت و توی کوچه سرک کشید.
- بیا تو، این‌جا یه چایی پیدا می‌شه که به یه دختر قهرو بدن.
دختر خندید. دزدگیر ماشین را زد و داخل خانه رفت. از راهروی کوچک رد شد و پایین پله‌ها ایستاد. صدای مرد از بالا آمد.
- بیا بالا، نترس … این‌جا نه از قاتل زنجیره ای دخترای جوون خبری هست نه از خون آشام و دراکولا.
دختر از پله‌ها بالا رفت. لوستر بزرگ وسط هال روشن بود و روی تمام وسایل خانه بجز کاناپه بزرگ چرمی ‌سیاه که روبروی تلویزیون بود، پارچه سفید کشیده بودند. مرد از داخل یکی از اتاقها با کیف سیاه کوچکی بیرون آمد. کنار تلویزیون روی زمین نشست و در کیف را باز کرد و لپ تاپ نقره ای رنگی را بیرون آورد. سیم‌های برق و موس را وصل کرد و روشنش کرد.
- پس چرا وایستادی؟ بشین … خب، تا اینم بیاد بالا، من برم ترتیب چایی رو بدم.
دختر نشست و داخل کاناپه فرو رفت. کمی ‌خودش را بالا کشید و لبه مانتو کوتاه را روی پایش مرتب کرد. مرد با جعبه بیسکویت از آشپزخانه بیرون آمد و جعبه را کنار دختر گذاشت. جلوی لپ تاپ روی زمین نشست و زرورق سی‌دی را باز کرد. سی‌دی را داخل لپ تاپ گذاشت.
- یه چند لحظه طول می‌کشه. چون سی‌دی آاودیو رو نمی‌شه مستقیما کپی کرد.
کنار دختر نشست و یکی از بیسکویت ها را برداشت.
- از این بیسکویت های شکری خیلی خوشم میاد. بچه که بودیم از قنادی سر کوچه می‌خریدیم و توی چایی حل می‌کردیم. چه کیفی می‌داد.
دختر کمی‌صورتش را جمع کرد. مرد بلند بلند خندید.
- بدت اومد؟ یاد کثیف کاری بچه‌های کوچیک افتادی. نه؟
دختر سر تکان داد. مرد کنترلها را از بالای تلویزیون برداشت و تلویزیون را روشن کرد. جمعیت زیادی که هر کدام شمعی توی دستشان بود کنار کلیسایی ایستاده بودند. مرد جلوی تلویزیون نشست.
- مودناست. بنفشه عاشق کوچه‌های سنگ فرشش بود. شب ها که توی خیابونها راه می‌رفتیم، صدای پامون …
تلویزیون را خاموش کرد و چهار دست و پا تا کنار لپ تاپ رفت و پشت به دختر نشست. لپ تاپ را توی بغلش گرفت و سی‌دی را بیرون آورد. سی‌دی را داخل قاب گذاشت. چند کلید را فشار داد. صدای تشویق بلند شد و صدای آواز که هر لحظه بیشتر اوج می‌گرفت توی فضا پیچید. دختر به شانه‌های مرد نگاه کرد و به خط باریک بدنش که از بین شلوار و تی شرتش بیرون مانده بود. مرد دنباله شال گردن را روی صورتش کشید و لپ تاپ را روی زمین گذاشت. بلند شد و سی‌دی را به دختر داد. داخل آشپزخانه رفت و با سینی چای برگشت. دختر فنجانش را برداشت و دستش را روی بخار چای گرفت. یک بیسکویت از داخل جعبه برداشت و چند جرعه از فنجان خورد. مرد با نخی که از کناره کاناپه بیرون آمده بود بازی می‌کرد. دختر بلند شد و فنجان را روی کاناپه گذاشت.
- من می‌رم
مرد بلند شد و دست گذاشت روی شانه دختر.
- یه لحظه صبر کن، بذار ببینم می‌تونم یه چیز خوب برات پیدا کنم.
- چی؟
مرد جواب نداد و از در بیرون رفت. دختر وسط هال ایستاد و به تابلو ها و مجسمه‌های پنهان شده زیر پارچه‌های سفید نگاه کرد. پارچه ی روی یکی از مجسمه‌ها را برداشت. نیم تنه زنی سیاه بود که دست‌هایش را برای دعا بهم چسبانده بود. روی صورتش با رنگهای مختلف نقاشی شده بود و دست و گردنش پر از دستبندهایی با دانه‌های درشت و ریز رنگی بود. صدای کشیده شدن جسمی‌ روی سقف آمد. دختر به سقف و لوستر بزرگ که دانه‌های کریستال اش بهم می‌خوردند و صدای جرینگ جرینگ آرامی ‌می‌کردند، نگاه کرد. از کنار در توی راهرو سرک کشید و به راه پله ای که به طبقه بالا می‌رفت نگاه کرد. برگشت و پارچه روی تابلو روی دیوار را کنار زد. عکس مرد بود که جلوی ساختمانی قدیمی‌ دست‌هایش را روی شانه‌های زنی انداخته بود. دختر روی شال گردن کرم زن با انگشت خط کشید. جای انگشتش روی تابلوی خاک گرفته ماند.
- یه کمکی بهم می‌دی؟
دختر از در بیرون رفت. مرد با یک جعبه ی بزرگ روی پله‌ها ایستاده بود.
- یادم نبود که اینا رو دارم و الا آخر شبی راه نمی‌افتادم توی خیابونا.
دختر از پله‌ها بالا رفت.
- اینو خودم میارم. تو از بالای پله‌ها ویدیویی که کنار در گذاشتم رو بیار.
بعد از چند لحظه دختر با ویدیو برگشت و آنرا کنار مرد که جلوی تلویزیون نشسته بود گذاشت. مرد در جعبه را باز کرد و چند فیلم ویدیو از توی جعبه بیرون آورد.
- بشین. یه چیزی دارم که اگر به شوهرت نشون بدی از خوشحالی پر در میاره.
- چی؟
- الان بهت می‌گم.
سیم های ویدیو را وصل کرد و یکی از فیلم ها را داخل دستگاه گذاشت. بعد از چند لحظه برفک، تصویر صاف شد و دختر جمعیت زیادی را دید که وارد سالن بزرگ و پر زرق و برقی می‌شدند. دختر روی مبل نشست و پاهایش را توی شکمش جمع کرد.
- اولین کنسرت مهمه پاوارتیه. سال ۶۵ با ساترلند. ایناها این ساترلنده.
و دستش را روی صفحه تلویزیون گذاشت و زنی با دامن ژیپون دار را به دختر نشان داد. پاوارتی لباسی تنگ با شلواری کوتاه پوشیده بود و کلاه کپی سرمه ای رنگی که همرنگ بقیه لباسش بود روی سرش گذاشته بود. دختر روی مبل نیم خیز شد.
- چه جالب. فکر نمی‌کردم پاوارتی هم از این لباس‌ها پوشیده باشه.
- این ویدیو رو با بنفشه توی رم از یه دستفروش خریدیم. فکرشم نمی‌کردیم بشه یه همچین چیزی گیر آورد. عاشق پاوارتی بودیم. تقریبا تمام کنسرت‌هاش رو می‌رفتیم. خیلی برامون سنگین بود که دور اروپا دنبالش راه بیوفتیم، ولی خب خیلی وقتا از خیلی چیزا می‌گذشتیم تا بتونیم. مطمئنم شوهرت وقتی اینو بهش بدی از خوشحالی پر در بیاره. البته باید یه کپی ازش بگیری و برش گردونی.
دختر سر تکان داد. مرد دوباره سرش را توی جعبه کرد و داخل جعبه را گشت. فیلمی از توی جعبه بیرون آورد و چند لحظه روی فیلم را خواند. فیلم‌ها را عوض کرد. زنی که توی تابلو کنار مرد بود، همراه چند زن دیگر ویلنسل می‌زد.
- خانومتونه؟
مرد کمی ‌به طرف تلویزیون چرخید.
- بنفشه است.
دوربین چند بار تکان خورد و دوباره ثابت شد. مرد از کنار تصویر داخل آمد و شروع به تکان دادن دست‌هایش مانند رهبر ارکستر کرد. زنها لبخند زدند. مرد کمی ‌کمرش را تکان داد و از داخل جیبش دستمالی بیرون آورد و بالا و پایین پرید. یکی از زنها آرشه را پایین آورد و قهقهه زد. بنفشه بلند شد و سازش را به دیوار تکیه داد و با آرشه دنبال مرد کرد. مرد چند بار دور زنها که بلند بلند می‌خندیدند چرخید و با سرعت از تصویر خارج شد. تصویر کمی‌ برفکی شد و دوباره صاف شد. مرد ردیف اول گروه ارکستر، میان بقیه افراد گروه ویلن می‌زد. بنفشه دو ردیف بالاتر دسته ویلنسل را گرفته و بالای ساز را به سینه اش تکیه داده بود و منتظر فرمان رهبر ارکستر بود.
- این اولین اجراییه که هر دو نفرمون توش بودیم. توی دانشگاه وین موسیقی می‌خوندیم. بنفشه چهار ترم از من جلوتر بود. عالی ویلنسل می‌زد. عالی.
تصویر کمی ‌روشن تر شد. مرد روی تخت نشسته بود و ویلنسل را توی بغلش گرفته بود. زن توی سینه مرد تکیه داده بود و همزمان که مرد آکوردها را می‌گرفت، آرشه را روی سیمها می‌کشید.
- ام اس داشت. این‌جا دیگه حتی قدرت اینکه ویلنسل رو توی بغلش بگیره رو هم نداشت.
زن آرشه را پایین آورد و رهایش کرد. مرد ویلنسل را روی زمین خواباند و سر زن را توی بغل گرفت و روی موهای سیاه زن را بوسید. مرد دکمه ویدیو را فشار داد و تصویر ثابت شد.
- چند روز قبل از اینکه بره، بردمش کنسرت پاوارتی. با ویلچر. تقریبا دیگه حرفم نمی‌زد. دکترش گفته بود که نبرمش، ولی نتونستم. بارون مثل سیل می‌آمد. توی هاید پارک جای سوزن انداختن هم نبود. ملکه و پرنسس دایانا هم اومده بود. پاوارتی شاهکار کرد. صداش چنان قدرتی داشت که تمام بدن آدم رو می‌لرزوند. کنار ویلچر روی چمن ها نشسته بودم. یه لحظه برگشتم و نگاهش کردم. زل زده بود بهم. یه چیزی توی چشماش بود. یه برقی … یه برقی که …
دختر به تکان شانه‌هاش نگاه کرد. بلند شد و کنار مرد زانو زد و دست روی شانه اش گذاشت. مرد صورتش را بلند کرد. اشک‌ها از کنار بینی اش پایین می‌آمد و توی ریشش گم می‌شد.
- برو خونه، برو.
دختر شانه اش را فشار داد و بلند شد. سی‌دی را از روی کاناپه برداشت و بطرف در رفت. مرد فیلم را بالا برد.
- فیلم یادت رفت.
- نمی‌خوامش.
- برای شوهرت.
دختر توی چهارچوب ایستاد. برگشت و به مرد نگاه کرد.
- طلاق گرفتیم، چند ساله.
مرد فیلم را پایین آورد.
- ولی گفتی که تمام بعد از ظهر رو جلوی تلویزیون گریه می‌کرده.
- مطمئنم که همین کار رو می‌کرده.
دختر از در بیرون رفت و مرد به صدای پاهاش گوش کرد که از پله‌ها پایین می‌رفت.

 ( علی اکبر حیدری )